داستان و داستانک

داستان کوتاه: داستان جالب مورچه و عسل

داستان کوتاه: داستان جالب مورچه و عسل

مورچه ای در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کندو بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی...
داستان کوتاه: داستان زیبای عشق ورزیدن

داستان کوتاه: داستان زیبای عشق ورزیدن

«احساس می کنم فقط این منم که از لحاظ عاطفی روی رابطه مان کار می کنم. اگه من این کار را نکنم، شوهرم نمیدونه چکار باید بکنه و توی زندگیمون با مشکل روبرو می شیم.؟» مرتب در حال محبت...
داستان کوتاه: داستان ریسمان ذهنى

داستان کوتاه: داستان ریسمان ذهنى

  شیوانا به همراه تعداد زیادى از شاگردان خود صبح زود عازم معبدى در آنسوى کوهستان شدند. ساعتى که راه رفتند به تعدادى دختر و پسر جوان رسیدند که در کنار جاده مشغول استراحت بودند. دختران و پسران کنار...
داستان کوتاه: داستان مدرسه حیوانات

داستان کوتاه: داستان مدرسه حیوانات

  حیوانات جنگل روزی از روزها دور هم جمع شدند تا مدرسه ای درست کنند . خرگوش ، هدهد، سنجاب و مارماهی شورای آموزش مدرسه را تشکیل دادند . خرگوش اصرار داشت که دویدن جز برنامه درسی باشد ....
داستان کوتاه: داستان نتیجه کار شما

داستان کوتاه: داستان نتیجه کار شما

آنچه می کاریم درو می کنیم کشاورزی در یک زمین ، دو دانه کاشت . یکی دانه نیشکر و دیگری دانه درخت نیم که درختی گرمسیری و بسیار تلخ است . دو دانه ، در یک زمین واحد ،...
داستان کوتاه: داستان احساسی در بسته

داستان کوتاه: داستان احساسی در بسته

  بابا سخنرانی داشت و مرا هم با خودش به سالن سخنرانی برده بود. موقع سخنرانی بابا، من روی صندلی‌ای در انتهای سالن نشستم و بی‌اختیار به حرف‌های دختر خانمی که روی صندلی جلوئی با دوستش صحبت می‌کرد گوش...
داستان کوتاه: داستان جالب چوپان و بز

داستان کوتاه: داستان جالب چوپان و بز

  چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان. عرض...
داستان کوتاه: داستان زیبای غرور و تکبر

داستان کوتاه: داستان زیبای غرور و تکبر

  یک روز گرم، شاخه ای مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند و به دنبال آن از برگ های ضعیف و کم طاقت جدا شدند و آرام بر روی زمین افتادند. شاخه چندین بار این کار را...
داستان کوتاه: داستان سنگ غلبه بر مشکلات

داستان کوتاه: داستان سنگ غلبه بر مشکلات

استفاده از تمام نیرو بر علیه مشکلات پسر کوچک، مشغول بازی در گودال شنی اش بود. او چند ماشین و کامیون کوچک داشت و یک سطل و بیلچه پلاستیکی. همچنان که مشغول کندن جاده و تونل بود، به یک...